![]() |
![]() |
|
| "من"نمي گويد،تنها اوست... |
|
خداي من خداي هستي وسراب خداي ماه و آفتاب خداي آه و آب خداي هر سوال بي جواب به من بتاب نگاه كن ببين چگونه بي تو دردهابروي اين تن نحيف من سوار ببين چگونه بي تو چشم هاي شورمن پرازغبار ببين چگونه بي تو دل شده تهي پر از غبار تو اي هميشه بهترين هميشه از رگي به من قريب تر تواي هميشه نازنين خداي درد وآه خداي مهروماه خداي كوه وراه خداي راه وچاه نگاه كن به من ببين كه باتو جان گرفته اين تن نحيف وزار ببين كه باتوچشم هاي شورمن پر ازشرار ببين كه باتومن چه شادوبي قرار به من بتاب اي تمام هستي ام از آن تو اي كه نيستم،نيستم بدون تو اي هميشه تكيه گاه اي تمام فكروذكرمن هميشه تو به من نگاه كن نگاه توتمام هستي من است نگاه تودليل مستي من است نگاه تونباشد اين وجودمن نه از من است اگرتوننگري به من تمام هستي ام خراب دليل مستي ام شراب تمام خانه ام بروي آب فقط تويي فقط تويي براي اين هميشه تا ابدغريب دراين دوروز پرنهيب دراين دو روزپرفريب دراين زمانه ي عجيب
فقط تومرهمي براي دردهاي من فقط تو اشناي آه سردوتلخ من فقط تومال من تمام آرزوي من خداي آستان و آسمان خداي اين زمين وآن زمان خداي صدق وسادگي خداي عشق وعاشقي
تمام بودنم بدون تو ببين چگونه ذره ذره آب مي شود* ببين خراب مي شود ببين وجودسركشم پرازسوال بي جواب مي شود مراببخش تمام روزهاكه بي توشب غنوده ام تمام روزهاكه از كسي دگرطلب نموده ام تمام روزهاكه بي توسرنموده ام بدان كه من نبوده ام، نبوده ام تو اي هميشه يادمن تواي هميشه خواستاربهترين براي من تواي هميشه دست ياريت براي من بمان بمان هميشه تا ايد براي من خداي مهربان من |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 16:22 ردپايي از جوهر،ذره اي ازاو... |
|
|
خدايا اين رافقط براي تومي نويسم
نه...نمي توانم باوركنم... گناه كرده ام... دورشده ام از تو.... هرچقدرصدايت مي كنم جوابم رانمي دهي... هرچقدرگريه مي كنم هيچ ندايي ازجانب تو نمي آيد... خداي م كجايي؟؟؟ مرافراموش كرده اي؟؟... نه ...توكه فراموش نمي كني... چرامدتي است كه هيچ ندايي ازجانبت نمي آيد... چراجوابم رانمي دهي... اينقدرسخت وتلخ وسياه شده ام؟؟... خدايامرادرياب .... اشك هايم رانمي بيني... چرا؟؟؟... چرااينقدر دور شده ام ازتو... گناه كرده ام... ببخش م... خدايا ببخش... نمي توانم تح...م...ل ...ك...ن...م... خدايا اگرتو نباشي مي ميرم... خدايا كمكم كن...نمي توانم تحمل كنم چ...ر...ا... چقدرتلخ شده ام... چقدرسخت شده ام... نه يك مجسمه ... چقدر...تلخ است خدايا اين رافقط براي تومي نويسم فقط تو بخوان توصدايم رابشنو... چرا... مي خواهم برگردم ... دوباره شده ام همان موجودقبلي... خدايا دورشده ام... به تلخي خودم مي فهمم كه دور شده ام ... اعوذبك... مرادرياب .... چراگذاشتي اين قدردور شوم... خدايا كجايم؟ كجايي؟ (نوشته بودم زماني دور...نجاتم دادي شنيدي مرا...اما اكنون انگار ديگر...دوباره برايت مي نويسم...اينجامي آيي؟...بخواه وبخوان...بي تو هيچم...چه شودتوراكه من هم برسم به آرزويي) ...
-------- انگار تمام غصه ها ي زمين جمع شده اند تا امروز ببارم لقبي جديد يافته ام براي خود غيرقابل پبش بيني عجيبم چقدر ودردي بزرگ نمي دانم چراتازگي ها گريستن سخت شده... درپس هر قطره انگار ذره اي ازوجودكم مي شود وجودي كه همه از آن اوست ولي نمي دانم چرا شا يد درد مشترك مي خواهد تا محكم بايستم تمرين مقاومت اما ... نه ...استوار شانه هايم نلرزد زانوهااستوار مقاومت بايد سختي ها در راه است تمرين درخود ريزي زيرا به آغازي نزديك مي شوم آغازي متفاوت تحمل دردهاي جديد اين درد مشترك كه هجومش دارد ذره ذره آبم مي كند اما همه باهم هستيم جنايت فرقي ندارد سكوت، همدستي است برخيز وبشنو نداي وجدانت را... ---------- درد1 درد2 درد3 درد4 انگار ديگرزمان تخليه است... ظرفيت تكميل! گيج شده ام...باوركن نازنين (لعنت برتظاهر)شانه هايم تحملش راندارد...ذهنم پست ترازآن است... لعنت برغرور... بشكن...بشكن...فريادكن... اما نه اينطورتخليه براي 4تاباهم انگاردريك سطح اند... زمين تاعرشند... اما ... گريستن ... بي دليل هم مي شود... نمي دانم... بودن بي دليل مي شود؟... ؟ ؟ ؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 9:41 ردپايي از جوهر،ذره اي ازاو... |
|
|
مي توان پايان داد
اينهمه رنج وبيداد غصه هاي تاابد گريه هاي تلخ وخنده هاي بد مي توان پايان داد ياكه باتوماند بي توياباتوديگرمهم نيست هرچه باداباد مي توان كودكانه گريه كرد برهمه رنج ها وغصه ها بعدازآن بازمي توان ناصبورانه زنده ماند بازهم بايدتحمل كرد هيچ كس نه هيچ كس نداندونفهمدونفهميد كاين غمين دردناك ازچه اينچنين مي گريست مي ناليد مي كوبيد گاهي مي خنديد درد در واژه منعكس نمي شود اينهمه صبوري وسكوت حرف هاي خورده بغض هاي ازدرون شكسته هيچ كس باورش نمي شود درد از هرطرف، همه طرف بازهم هميشه دردمي شود ----- وزن هارابايدشكست اين همه قوانين سخت كاين بشرساخت وخودشكست بايدشكست باسخاوت حقيقت جاي مصلحت رود من شكستم مصلحت تابه رعايت مصلحت ذبح شرعي نگرددحقيقت* مي شكن بايد غروروشقاوت وقدرت حفظ اين همه تلخ وسخت به چه قيمت؟؟ آدميت؟؟ وزمان هست به اندازه اي كه نشست حرف هاي همه راشنيدو همدردي كرد و.... سپس رفت لحظه اي درنگ،مطمئن باش ديرترنمي شود اشك هايش رابشو حرف هاي وبغض هاي دلشكسته راشنو حالابرو،حالابرو زمان هست واين آسان است لحظه اي ديرترنمي شود وقتي توخوب باشي بدان اين زمان گذرنمي شود يادت نرود هرگز دل شكستن هنرنمي شود ----- باورنمي كنم نه راست نمي گويي نوبت توهم شود مطمئن باش آن وجودبدنشسته دركمين بازهم تواين دل شكسته را مي زني زمين ----- ديگرنمي شودنوشت دفتررامي بندم جلدش را به صاحبش ،پس ميدهم وكتابي آغازميكنم كه نبايدنوشت* نمي توان شنيدوگفت اينجابايدخفت بين اين همه مجسمه گوش هاي بسته بامصلحت چشم هاي بسته باخاك
عينك دودي دروغ و منفعت مشت ها گره نكرده لب ها دوخته باترس مرگ اين همه ريشه كرده درزمين چون درخت بازتوتنهايي بازتنهاتويي تنهاتوشروع كن تنهاتوحركت كن شمع روشن كن تيشه اي بردار روشني بيار پاك كن زنگار بشكن پوشش سنگي را بي امان از روي انسان آنگاه مي توان آنگاه مي توان.... آنگاه مي توان.... --------- بازآخربغض هاي تلخ وناتمام حرف هاي من هنوز ناتمام پيش ازآن كه باخبرشوم ناگهان چقدر زود ديرمي شود* بغض واين سكوت تلخ، سردمي شود درد در واژه منعكس نمي شود اين همه صبوري وسكوت حرف هاي خورده بغض هاي از درون شكسته هيچ كس باورش نمي شود درد از هرطرف، ،همه طرف بازهم هميشه ودوباره تا ابد دردمي شود |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم تیر 1388ساعت 10:5 ردپايي از جوهر،ذره اي ازاو... |
|
|
تو آن جا ايستاده بودي،آن بالا،نه...همين پايين. همين پايين بودي ...تونزديك بودي ...من دور بودم... من وجوهر دوربودم...جوهر مي پريدم تا تورابهترببينم.امانه...توبزرگ بودي...بزرگ وباشكوه...نيازي به پريدن نبود،تو واضح بودي.من كوچك بودم،تورامي ديدم، من نشستم وخاك رالمس كردم.جوهرمي پريدم وبي قراربودم.بادمي وزيد،خاك برمي خاست وجلوي ديدم رامي گرفت.خاك داشت كورم مي كرد...من خاك بازي مي كردم،جوهربه سمت تومي دويدم،بادعقبم مي زد،ولي مي دويدم ...باتمام توانم مي دويدم.من فريادمي زدم:بايست...كجامي روي؟بمان اينجا گرم وراحت است،ته آن راه چيزي نيست!سراب است.گم مي شوي،من تمام مي شوم.برگرد... . جوهرترديد مي كردم ،برمي گشتم وپشت سرم رانگاه مي كردم ،خاك جلوي چشمم مي رقصيد...چه زيبا مي رقصيد...من فريادمي زدم .ترديد در چشم هاي جوهر بود.ناگهان همه جاتاريك شد. خاك روشن شد،سفيدشد...من بلند تر فرياد مي زدم،من نعره مي زدم وبادمي وزيد .جوهر راعقب راند.شك كردم ،برگشتم تا توراببينم،نمي ديدمت،نديدمت.من فريادزدم:ديدي!ديدي گفتم .چيزي نيست.سراب است.برگردوبخواب... پاهايم دردمي كرد،سرم دردمي كرد،چشم هايم سياه شد،دست وپايم مي لرزيد.باورم نمي شد.تو...توي بزرگ وزيبا...توي بزرگ وقوي...توي مطلق...حضورمطلق...وجودمطلق...سراب ،سراب بودي؟نه...مطلقي كه درباره ات هزاره هاوقرن ها سال هاوفصل هاوماه هاوهفته هاوروزهاوساعت هاودقيقه هاو ثانيه هاگفته اند.مطلقي كه جهانم ازاو مي گويند...مطلقي كه كتاب هاوفصل هاوصفحه هاوبندهاوسطرهاوجمله ها وكلمه ها وحرف ها وصداهاونقطه ها(...سه نقطه ها...) همه ذره اي از توي مطلق رابازگفته اند... يك سراب؟؟... آياتوي مطلق كه تمام جهان هاوكهكشان هاومنظومه ها وسياره ها وستاره هاوماه ها حول يگانه محورت مي چرخند؟...نه...ممكن نيست... من فريادمي زدم:برگرد،اگربودكه ناپديدنمي شد،اگربودكه سياه وتاريك نمي شد،اگربود دستت رامي گرفت...آن چاچيزي نيست ، سرابي بيش نيست... .من آن جالبخندمي زدم.خاك هارابه هواپراكندم...خاك هاي سفيد.جوهرنااميد شدم.آرام آرام به سمت من مي آمدم.من به طرف جوهرمي رفتم.من دست جوهر راگرفتم ،من نوازشش مي كردم...جوهرسربه زير انداختم...باورنمي كردم...يك بارديگر...تنها لحظه اي...برگشتم وپشت سرم رانگاه كردم...تنهالحظه اي ...كورسوي اميدي... آن جا بودي خشكم زد.چشمك زدي،دستت را دراز كردي،همه جاروشن شد،خاك سياه شد.خاك خشك شد .جوهربال در آوردم وبه سمتت پروازكردم...من ماندم...من به سمت خاك دويدم،جوهرديوانه شدم،ديوانه ي تو.من نعره زدم،خاك خشك شده بودوسياه .اما من خاك راديدم.نه!براي من هنوزسفيدبود... بادوزيد وخاك رابلندكرد...خاك چشمانم را پركردوهمه جاسياه شد.همه جا اماتو آمدي،تو دستت رادرازكردي ،خاك راازچشمانم كنار زدي.هرلحظه برايم روشن تر مي شدي ...هرلحظه واضح تر...هرلحظه ...نزديك تر.من نعره مي زدم :برگرد.اما صداي من كم مي شد.من كوچك شدم ،من خردشدم،خاك شدم .جوهرهرلحظه نزديك تر مي شدم ،من ناله مي كردم:برگرد...برگرد...،جوهربه تو رسيدم،دستم راگرفتي ،مرابغل كردي ،ذوب مي شدم...من دانه ي ماسه اي كوچك شدم.جوهرتو شدم ومن تمام شدم.من ناپديدشدم.جوهرتوشدم،تمام وجودم توشد،توشدم وفقط توماندي وتو... فقط تو... ----- همه هست آرزويم...اين ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 10:7 ردپايي از جوهر،ذره اي ازاو... |
|
|
چه كسي پرسيد؟ چه كسي نظرمرانيز خواست؟ چه كسي گفت؟ چه كسي نشانم داد؟ چه چيزي نشانم داد؟ اين...اين رانشانم داد...؟ اين رانشانم دادوگفتم آري...؟ اين... اين پست كوچك سياه تاريك ظالم بي عدالت دورو مرده را... ديدم وگفتم آري؟؟... اين شايدبزرگترين گناهم بود... گناه؟ اشتباه... نفرين ابدي برجايزالخطا... رنج ابد بشريت را خودجايزالخطاها خواسته بودند؟ بودن در زنداني كه بايد زجركشيدوزجركشيدن بقيه راديدوهميشه سپاسگزار بودكه رنج از اين بيشترنيست وكساني هم هستند كه بيشترزجرمي كشند؟؟... آهاي... بشريت رنجور... خواستم؟؟؟ خواستي؟؟؟ خواست؟؟؟ خواستيم؟؟؟ خواستيد؟؟؟ خواستند؟؟؟ خودت خواستي؟؟؟ توخواستي؟... توچي ؟توهم خواستي؟... تو چي؟؟ ... ----------------------- ديوانه بودن... چقدر زيباوراحت... بگذارخطابت كنند ديوانه... جوري باش كه خطابت كنند ديوانه... آنگاه به خودت افتخاركن... آنگاه شادباش و لذت ببروزندگي كن... به خودت افتخاركن... به تو گفتند ديوانه... سازمخالف... برعكس... مخالف ... نا همرنگ جماعت... ...پس تومثل آنها نيستي...توقوانين ديگري داري... تو قوانين خودت راداري... خوشحال باش كه حداقل دراين مورداختيار داري... وقوانينت مال خودت است در دنياي تك نفره ات... تومثل آنها نيستي... تومثل آن ها پست كوچك سياه تاريك ظالم بي عدالت دورو ي مرده نيستي ... شايد تو بلندبزرگ روشن مهربان عادل يه رو ي زنده هم نباشي... اما... حداقل پست كوچك سياه تاريك ظالم بي عدالت دوروي مرده نيستي... حداقل ... تو ديوانه نيستي ! واين نهايت شادي ولذت است... ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 14:15 ردپايي از جوهر،ذره اي ازاو... |
|
|
آنروزكمي به اين جمله هاي تكراري كه هميشه مي شنيدم فكركردم. "خداتمام بندگانش رادوست داردحتي اگراورادوست نداشته باشندواوبخشنده ترين نسبت به آن هاست " باورداشتم... ايمان آوردم... واي كه آن لحظه ي ايمان چقدرشيرين بود... وچرا اين همه مدت به این جملات فقط باورداشتم نه ايمان؟... واين ايمان،شادي بي حدواندازه اي رادرمن پديدآورد.... اگرهيچ كس هم مرادوست نداشته باشداوهميشه دوستم دارد واوچقدر دوست داشتني ودلسوزوبخشنده است... وچقدرزيباوشيرين است اين ايمان... ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 15:28 ردپايي از جوهر،ذره اي ازاو... |
|
|
اين روزها معاني جديدي از زندگي را آموخته ام... تنهايي... گرچه همواره به آن نزديك بوده ام... وجدايي... كه تاكنون چندان به آن نزديك نبوده ام... تنهايي وجدايي... دومفهوم آشنا كه برخي زود وبرخي دير به آن مي رسند... ولي همه بالاخره به آن مي رسند... و آن همان "مرگ" آشناست... انسان تنها به دنيا مي آيد وتنها هم ازدنيا مي رود... وازهمه چيزجدامي شود
اما گاهي چيزهايي باعث مي شوند كه اين تنهايي ناديده گرفته شود... و زمان كوتاه بين دوتنهايي سپري شود... و وقتي اين چيزها نباشند... انسان خيلي چيزهارامي فهمد...واين خوب است... تنهايي وجدايي سخت است... اما حداقل مي فهمي كه چه كسي راست مي گفت... وچه كسي راست نمي گفت... و خيلي تلخ است كه مي فهمي... همه دروغ مي گفتند... و تنهايي وجدايي سخت نيست... تحمل تلخي اش سخت است... تلخي... ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 13:47 ردپايي از جوهر،ذره اي ازاو... |
|
|
بي مقدمه خدايا از رمضانت روزهايي گذشت... افسوس مي خورم... دراين روزها«جوهر»خاموش شده بود...رفته بود... دراين روزها«من» مانده بود واميدنااميدش... امشب احساس كردم،«جوهر»برگشته... و«من»كمرنگ شده... امشب شروع مي كنم... گرچه عقب مانده ام ...«من»عقبم گذاشت... اماشروع مي كنم... امشب دوباره جان گرفتم... امشب شروع مي كنم... خدايا... كمكم كن...ياري ببخش...اراده بده ... مي خواهم در رمضانت بسوزاني ام ... مي خواهم «من» در رمضانت بسوزد...و مي خواهم «تو»،«جوهر»اين وجود بماند... كمكم كن... بسم الله... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 22:12 ردپايي از جوهر،ذره اي ازاو... |
|
|
من...نمي خواهم بنويسم...ديگر نمي خواهم بگويم...واژه هايم راجاري كنم... ولي،قلم در دستم امان نمي دهد.واژه ها جاري مي شوند.خودشان جاري مي شوندو من... نمي توانم جلويشان رابگيرم...آخرواژه هاي ذهن من كه به جايي نمي توانند بروند،چرا جاري شوند...من... بندبندانگشتانم دردناك اند،بس كه نوشته ام... ذهنم خسته است،بس كه انديشيده ام... دلم پاره پاره است،بس كه رنجيده ام... چشمانم كورشده اند،بس كه سياهي ديده ام واشك ريخته ام... گوشهايم كرشده اند،بس كه سياهي شنيده ام... زبانم بندآمده،بس كه سپيدي فرياد زده ام وكسي نشنيده... قلم هم فرسوده است...بس كه نوشته ...ولي مي نويسد...مي نويسد با نهايت توانش مي نويسد...همت قلم بيشتراز من است پس به خاطر قلم ..تاب مي آورم...وبه خون سياهي كه از حلقومش مي چكدسوگند قلمم را زمين نمي گذارم وعهدم را نمي شكنم... مي نويسم...مي نويسم... --------- من از نهايت شب ، حرف ...كه نه ...فرياد مي زنم .. كسي آنجا هست ؟كسي مي شنود؟ كسي كه مثل هيچ كس نيست، آياهست؟ كسي كه در نهايت آسمان است ،آيا هست ؟ كسي كه در عميق ترين احساس عاشق ترين است،آيا هست؟ كسي كه در اوج نور است،آيا هست؟ كسي كه ((السميع البصيرالعليم الحق الرحيم الغفور)) هست، آياهست؟ كسي كه... ... آيا كسي هست؟ كسي مي شنود؟ مي شنود؟... . . . -------------- خسته ام .خسته ي خسته ي خسته... از سكوت خسته ام،از اين سكوت بي انتهاي بشريت ... ازآن دهان هاي بسته و از آن گوش هاي بسته واز آن چشم هاي بسته واز هرچيزي كه بسته است... واز هركسي كه شاعر نيست ، كسي كه احساس مي كند نيست واز وجدان هاي خاموش و از دست هاي گره نشده و قدم هاي سست وازهمه ي بي خيال ها و آدم هاي تكرار و روزمرگي آدم هاي زنده ي مرده ... . . . دهان من را بسته اند.نمي توانم فريادبزنم ، نه راه پسي هست ونه راه پيش سكوت:آزارم مي دهد... فرياد: آزارم مي دهند... نه تاب سكوت هست ونه توان فرياد.. راه سوم... ازتو مي خواهم ...اي نهايت هستي گريز...پاي گريز...گريز از اين زندان ... دورشدن دوربودن دورماندن دور زيستن تا ابد... . . . مرگ تا ((نهايت )) . .. ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 18:56 ردپايي از جوهر،ذره اي ازاو... |
|
|
به فرجه ي بي نهايت انسان =خدا √ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:16 ردپايي از جوهر،ذره اي ازاو... |
|
|
صفحه نخست آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
آن درد كه گفتيم نناليم ازآن درد فرياداز آن درد كه آن رانتوان گفت
من چيستم؟ افسانه اي خموش درآغوش صدفريب گردفريب خورده اي ازعشوه ي نسيم خشمي كه خفته درپس هردردخنده اي رازي نهفته دردل شب هاي جنگلي من چيستم؟ فريادهاي خشم به زنجيربسته اي بهت نگاه خاطره آميزيك جنون زهري چكيده ازبن دندان صداميد دشنام پست قحبه ي بدكارروزگار من چيستم؟ برجازكاروان سبكبارآرزو خاكستري به راه گم كرده مرغ دربدري راه آشيان اندرشب سياه من چيستم؟ يك لكه اي زننگ به دامن زندگي وزننگ زندگاني آلوده دامني يك ضجه ي شكسته به حلقوم بي كسي رازنگفته اي وسرودنخوانده اي من چيستم؟ ........... .......... .......... .......... من چيستم؟ لبخندپرملالت پاييزي غروب درجست وجوي شب يك شبنم فتاده به چنگ شب حيات گمنام وبي نشان درآرزوي سرزدن آفتاب مرگ -------------- وقتي ديگرنبود من به بودنش نيازمندشدم. وقتي كه ديگر رفت من به انتظارآمدنش نشستم. وقتي كه ديگرنمي توانست مرادوست بدارد من اورادوست داشتم. وقتي اوتمام كرد من شروع شدم. وقتي اوتمام شد من آغازشدم. وچه سخت است. تنهامتولدشدن مثل تنهازندگي كردن است ، مثل تنهامردن! ---------- من اكنون احساس مي كنم ، برتل خاكستري ازهمه ي اميدهاوآتش هاوخواستن هايم ، تنهامانده ام. وگرداگردزمين خلوت رامي نگرم . واعماق ساكت آسمان رامي نگرم . وخودرامي نگرم . ودراين نگريستن هاي همه دردناك وهمه تلخ ، اين سوال همواره درپيش نظرم پديداراست ، وهر لحظه صريح تروكوبنده تر كه تواين جا چه مي كني؟ امروزبه خودم گفتم: من احساس مي كنم ، كه نشسته ام زمان رامي نگرم كه مي گذرد . همين وهمين . ------- حرف هايي هست براي نگفتن وارزش عميق هركسي به اندازه ي حرف هايي است كه براي نگفتن دارد . وكتاب هايي نيزهست براي ننوشتن ومن اكنون رسيده ام به آغاز چنين كتابي كه بايدقلم رابكنم ودفتر راپاره كنم وجلدش رابه صاحبش پس دهم وخودبه كلبه ي بي دروپنجره اي بخزم وكتابي را آغاز كنم كه نبايدنوشت . ------- وشما اي گوش هايي كه تنها گفتن هاي كلمه دار را مي شنويد ، پس از اين جزسكوت ،سخني نخواهم گفت . وشما اي چشم هايي كه تنها صفحات سياه رامي خوانيد ، پس از اين، جز سطورسپيدنخواهم نوشت . وشما اي كساني كه هرگاه حضور دارم بيشترم تا آنگاه كه غايبم ، پس از اين كمترمرا خواهيد ديد . ------- هرلحظه حرفي ازاعماق مجهول درون مامي جوشد وهمچون زبانه هاي آتش آتشفشاني ازسينه جستن مي كندو ازحلقوم بالا مي آيد تا از دهانه ي آتشفشان از دهان ماسربردارد و بيرون ريزد وسربه آسمان روح ، چشم به راه آن من ديگرمان برداردونمي شود. نمي توان ، كه زنجيرهافرامي رسند ولب هارافرومي بندند وطناب هابرگردن مي پيچند وحلقوم راتا لحظه ي احتضارمي فشرند و مي فشرند . تا نفس زنداني مي شود وخفقان مي رسد . وچهره كبود مي گرددو سكوت . وچه سكوت كبود سنگين بي رحمي ! ------- هرلحظه حرفي درمازاده مي شود . هرلحظه دردي سربرمي دارد وهرلحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان ورنجور ماجوش مي كند . اين هابرسينه مي ريزند وراه فراري نمي يابند . مگراين قفس كوچك استخواني ، گنجايشش چه اندازه است ؟ ------- چه تنگناي سختي است ! يك انسان يابايدبماند يا برود . واين هردو ، اكنون برايم ازمعني تهي شده است . و ديغ كه راه سومي هم نيست ! ------- آزادي ، در دامن اسارت مي زايد ، در زنجير رشدمي كند ، ازستم تغذيه مي كند ، باغصب بيدار مي شود... هاي ، اين سرنوشت آزادي است ! ------ ... وحرف هايي هست براي نگفتن ، حرف هايي كه هرگزسربه ابتذال گفتن فرودنمي آورند . وسرمايه ي هركسي به اندازه ي حرف هايي است كه براي نگفتن دارد. حرف هاي بي قراروطاقت فرسا كه همچون زبانه هاي آتش بي تاب آتشند . كلماتش هريك انفجاري را در دل به بندكشيده اند . اينان درجست وجوي مخاطب خويشند . اگريافتند آرام مي گيرند واگر نيافتند ، روح را از درون به آتش مي كشند . ------ اين جا ، جاي من نيست . بر روي اين زمين غريبم . اين آسمان ، سقف خانه ي من نيست . نبايدبه اينجا مي آمدم . اينجا تبعيدگاه من است . چه گناهي مرابه اين غربت دور رانده است ؟ ----- دلي كه ازبي كسي غمگين است ، هركسي رامي تواند تحمل كند . هيچ كس بدنيست . دلي كه ازبي اويي مانده است ، برق هرنگاهي جانش را مي خراشد . لبخندها زهر آگين ، دهان ها حفره هاي وقيح آزاردهنده ، تسليت هاخفقان آور ، لذت ها دروغ هايي فريبنده ، زيبايي ها حيله هاي اغفال ، افق ها حصارهاي عبوس زندان ، درختان هريك قامت دشنامي ، ابرها هرپاره سايه ي نفريني ، مهتاب سرد وآفتاب رسوايي و روز ، برص گرفته ي وقيحي كه اورا برسركوچه وبازاربيگانگان مي گرداند . وشب ، گرگ آدم خواري كه درپناهگاه دردمندش اورامي جويدتافروبلعد . وطبيعت نه ديگرهيچستاني سردوگنگ كه دوزخي درگرفته ازحريق و دريايي مواج از آتش هاي عذاب ... كه هرچهره اي ، نگاهي ، طرح اندامي ، طنيني ،رنگي درنگاه هاي اوفريادمي كشدكه اونيست ! -------- سفربه آسمان ها از روي زمين آغازنمي شود . از درون شهرها وآبادي ها ، از درون خانه هاوبسترها آغاز نمي شود. از زيرخاك ،ازعمق زمين بايدبه آسمان پروازكرد . آن آسمان ، اين سقف كوتاه در زرورق گرفته ي كودن كه برسرما سنگيني مي كند ، نيست . ----- خدايا ، به من زيستني عطاكن ، كه درلحظه ي مرگ بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است ، حسرت نخورم . ومردني عطاكن ، كه بر بي هودگي اش سوگوارنباشم . بگذارتا ان رامن خود انتخاب كنم ، اما آنچنان كه تو دوست داري . "چگونه زيستن" را توبه من بياموز ، "چگونه مردن" را خود خواهم آموخت . ------ |
| گفتني هاي گذشته |
|
مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
| هم احساس ها |
|
متفاوت(الف لام ميم:فاطمه) لذت شناخت(نفس باران:نيلوفر) همدرد(حرف حساب :دينا) روزنه ي اميد(روزنه:سعيد) راه سبز(راه سبز:احسان) |
|
RSS
|